هوالفاطر
بانوسلام...
خجالت از گفتن لفظ مادر دارم اما...
فرزند هرقدر هم که ناخلف باشد...
مادر اورافراموش نمیکند...
.....
تو این محبت عالم گیر بی بی ...
دوباره منم بازی...
دلم واسه شعر گفتن خیلی تنگ شده بود ولی حیف از مورد تائید نبودن...
انشاءالله اگه توفیق بود این فاطمیه ماهم نوکری میکنیم...
این دوتا شعر باشه تحفه من محضر حضرات...
بسم الله النور
وقتی کفن آماده میکردم برات
پیچیده میشد در سرم زهرا صدایت
لبخند روز اولت،روز عروسی
گفتی که جان عالمی مولا فدایت
قول قرارت راچرا از یاد بردی؟
گفتی که می آیم همیشه پا بپایت
بی بی هجده ساله ای ام ابیها
هم مادر پیغمبر و هم مرتضی یت
هی خاطرات زندگی در پیش چشمم
لبخند تو یک سو و یک سو های هایت
از آن غروبی که رسیدی دیر خانه
افتاده به لرزه صدای مجتبی یت
دیگرچرا وقتی که می ایم به خانه
فضه چرا وا میکند در را بجایت
زهرا سه ماهی میشود حیدر ندیده
یک لحظه حتی پرتوئی از خنده هایت
زهرا چرا صورت گرفتی زیر چادر
خس خس چرا افتاده زهرا در صدایت
دیگر تقلا کردنت پهلو به پهلو
جانم بلب می آوردحال وهوایت
سه ماه عزاداری واین گوشه نشینی
بسترنشینی،گریه هایت،یادعایت
حالا بدستم ترمه و یک ذره تربت
باید چگونه سر کنم با بچه هایت
.
.
.
میدوزد این چشمم خودش را تا همیشه
بر میخ و در،دیوارو گاهی هم عصایت
این خاطراتتتا همیشه در سرم هست
وقتی کفن آماده میکردم برایت