بدون فن وقانون
میخوام بدون هیچ قائده و قانونی ...
بدون هیچ فنی و خارج از هر چهار چوبی درد دل کنم...
بعضی چیزا رو نمیشه با شعر گفت ...
شاید بخاطر صراحت کلام باشه ...
نمیدونم فقط میدونم که شدیدا دلم گرفته...
فاطمیه...
فاطمیه...
دهه دوم هم رو به پایانه ومن...
فکر کنم دیگه رو به گندیدن باشم...
اینقد یه جا موندم...
دلم واسه این شعرم تنگ شده:
دست دردست پرازپینه مادرمیرفت...
کوچه پس کوچه شهر...
کوچه ها تنگ وبه شدت تاریک...
مادری خسته راه...بادوچشمی قرمز...
خسته میرفت ولی...
چند موجودبه ظاهر انسان،عده ای رجاله...،
جلوی راه به انهابستند
....واقعه ناموسیست ...
اوصبوری کرده،تاهمینجا کافیست.
من درد بیمادری رو چشیدم...
آخ نمیدونی موقع دفن همسر،همسر چه دردی میکشه...
هی به بچه هاش نگاه میکنه...
هی به بدن کفن پوش میگه این رسمش نبود ها...
رفتی...