آئینه

آیینه تا اجازه میدان گرفت ورفت

گویی که پادشاهی شاهان گرفت ورفت

در لحظه های آخرش از عمه وعمو

قدری نشست واشک فراوان گرفت ورفت

معجونی از حسین وحسن بود ومرتضی

وقتی که رفت هیبت طوفان گرفت ورفت

او شد فناءذات عمو ودر این مسیر

رخصت زشیر مرد دلیران گرفت ورفت

آرام میرودکه ببینند دشمنان

او یک شروع تازه از ایشان گرفت ورفت

او راه کوچه میرود ودر نهایتش

جسمش شبیه فاطمه عنوان گرفت ورفت

از زخم روی پهلوی او مطمئن شدم

با ذکر نام فاطمه میدان گرفت ورفت

سنگی زنسل بغض علی روی سینه خورد

آئینه قطعه قطعه چوباران گرفت ورفت